تمام حرف هایم نم گرفته شاید تنها چیزی که برایم مانده همین تنفر کاغذی است هر دو جیبم کاملا خالی است از چیز هایی مانند احساس و محبت صدای خشن دستانم آغوش نیست من مشت هایم مشت هستند من دستانم گناه را فهمیده اند تمام کسی که تمام من بود مرا از من گرفت مرا شکافت و دوباره از نو با تنفر بافت چیزی که بودم نیستم تمام شب بو ها خشک اند ماهی های برکه ی شعور مرده اند درک پیدا نیست نهایت در بی نهایت گم شده یک سیگار روشن با چند مهمان نا خوانده این مهمان هر لحظه ای من شاید باشد باور کن برای دقایق یک اثیم چقدر باید دقیقه ها محکوم می شدند تا گذشته های خشمگین باور کــــنند که حالا همه چیز فرق کرده انگار تمامشان یک رویا بیش نبود من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام من برای سقوط کردن وقت کسی را نگرفتم درست است که این ها شاید برگ های آخر بازی باشند اما کسی هنوز نمی داند آسه دل را چه کسی دارد
نوشته شده توسط AliReza در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني.
پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني
چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته
نوشته شده توسط AliReza در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت
کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود
کاش، کاش نبود..
نوشته شده توسط AliReza در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
نه نگاه ديگرم را...
هيچ کدام را نديد !!!!
"
نوشته شده توسط AliReza در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام
گرفت بدانید آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.
اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم
نوشته شده توسط AliReza در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت
....می گفت هیچ وقت تنهام نمی ذاره
می گفت تا اخر دنیا با هامه

یادمه از عشق می گفت و من انکار می کردم
یادمه از داستان دو آدم برفی می گفت که دو طرف رودخانه عاشق هم می شن و از عشق هم اب می شن تا توی رودخانه به هم برسن
یادمه من رو بهونه قشنگ زندگیش می دونست
یادمه از دور بوسه به قناری عشمون می زد که توی دستام خوابیده بود
یادمه ازم خواسته بود که تا آخر زندگی دست همدیگرو بگیریم و برای هم بمونیم و برای هم بمیریم
یادمه توی گوشم زمزمه میکرد که هر اتفاقی بیافته حرفش عوض نمی شه و همیشه دوستم داره
یادمه می گفت توی شمال ترین نقطه قلبش نشستم و مواظب باشم که توی عمق دلش نیوفتم و منم در جواب می گفتم می خوام شیرجه توی قلبت بزنم نترس غرق نمی شم شنا بلدم
و در نهایت با جمله همیشه توی قلبم میمونی خواست که ازش جدا بشم، خواست که تنها بمونیم
نوشته شده توسط AliReza در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت
يك نفر هست كه از پنجرهها
نرم و آهسته مرا ميخواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم ميماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست
مثل لحظات خوش كودكيام
پر ز عطر نفس شببوهاست
يك نفر هست كه چون چلچلهها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم ميرويد
آسمان، باد، كبوتر، باران
قصهاش را به زمين ميگويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا ميخواند

مي خواهمت ...
چنانكه شب خسته خواب را ،
مي جويمت ...
چنان كه لب تشنه آب را ،
محو توام ...
چنانكه ستاره به چشم صبح ،
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...
بي تابم ...
آنچنانكه درختان براي باد !!
يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...
حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!
چونانكه التهاب بيابان سراب را !!
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ،
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟
نوشته شده توسط AliReza در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت
OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY
نوشته شده توسط AliReza در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


ه با موسيقي کبود رنگ دل به پنجره اي تنها لم داده ام با دلي که آشفته نيست ديگر... و نمي انديشد در هيچ و نگاهي که ازين تکرار يخ بست سوزني به اندازه ي تمام طول عمر تابوت خالي و سنگين و آهنيني مي دوزد که پيش از اين گلوي پر از بغضم را خراشيد و پاره اش نکرد! بغضي که يخ بسته بود نگاهم را گويي لحظه ي هميشه ام سردش بود! پيچک پشت پنجره در من سرک کشيد: احساس برزخ تنهائي و منفوري، از حرم نفس تازه اش چکيد: و انتظار تمام روزنه هايش را گرفت سوزن و تابوت... کي تمام مي شود اين مثنوي دوخت و دوز؟ انگار ساقه ي پيچک به پيچيدن بر گلو عادت داشت! و فشاري که به نفسهايم آمد هشدار داد: پس از اين باران نم نم ناگزير از نگاه سرد تابوتي متولد ميشود که متعلق به من است و من چون مادري ناگزيرتر، او را شير خواهم داد در زير زميني نمور و تاريک... همبازي مشتي مار و مورچه و موريانه... کاش تابوت نا سالمم ، صالح شود! وقتي که گريه مي کني اوني که آرومت مي کنه دوستت داره ... ولي اوني که باهات گريه کنه عاشقته
نوشته شده توسط AliReza در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت
کاش می شد برای همیشه برای هم بودیم بی انکه از کسی هراس داشته باشیم دوستت دارم همیشه و اینو بدون ارزوم فقط به تو رسیدنه کاش نبود جدایی هیچ وقت...
|
نوشته شده توسط AliReza در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت
قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون
نوشته شده توسط AliReza در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 1:44 موضوع | لینک ثابت
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
*********************************************************************
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
************************************************************
ساعت عشق با تو در کوچه ی مهر بن بست محبت قرار داشتیم منتظرت بودم نیامدی تا ساعت انتظار صبر کردم نیامدی روی تمام سنگ های کوچه نوشتم دوستت دارم نیامدی تا روز قیامت دوستت دارم
نوشته شده توسط AliReza در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 3:3 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط AliReza در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 1:35 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط AliReza در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 1:12 موضوع | لینک ثابت
گفتم دل ميخري پرسيد چند؟؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند ........
خنده كردو دل زه دستانم ربود ...........
تا به خود باز آمدم او رفته بود.....................
دل ز دستش روي خاك افتاده بود ..............
جاي پايش روي دل جا مانده .......................
نوشته شده توسط AliReza در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط AliReza در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوستاست...
حالا من عاشقم توچی........................................؟
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY